خرید بک لینک
داداش عکس «رسول خلیلی» را لوله کرده بود تا ببرد خوابگاه و به در کمدش بچسباند. پشت سر شهید گنبدی طلایی بود و پرچم روی گنبد هم سرخ بود. آنموقع هنوز نمیدانستم که گنبد، متعلق به بارگاه حضرت زینب است. عکس را که باز کردم از جوانی شهید جا خوردم. اولین مواجهی من با شهید مدافع حرم از همانجا شروع شد. «محرم ترک» را می شناختم. قبلترش، آن روزهایی که گذرم به «خزانه» میافتاد عکسش را دیده بودم. جوان بود، اما نه نزدیک به سن و سال من. رسول خلیلی سن و سالش آنقدر به من و اطرافیانم نزدیک بود که باور اینکه رفته و در کشور دیگر جنگیده و شهید شده، سخت بود. خیلی سخت. باور اینکه کسی همسن برادر من، کمی بزرگتر از خود من، همسن دوستانم، همکلاسیهایم و پسرخالهها و پسرعموهایم باشد، و کاری خاص کرده باشد، سخت بود. سال 91 برای شهید شدن یکجوری بود. شاید طهرانی مقدم را باور میکردیم، اما جوان بودن و دست کشیدن از چیزهایی که ما دوست داشتیم، باورپذیری شهادت را سخت میکرد. و همین شگفتی بود که جذابش میکرد. شمشیر دو لبی بود که هم بشدت ترسناک بود و هم بشدت خواستنی. آنها که میرفتند قهرمان بودند، دست شستن و دست کشیدن را بلد بودند و ما نه. آنها راه معبر تنگی که آوینی گفته بود را پیدا کرده بودند و ما نه. آنها راه نظرکرده شدن را بلد بودند و ما نه. اصلا آنها آنقدر هیجانطلب بودند که چنین پا در عرصه بگذارند و ما نه. م

برچسب: نویسنده: سام ایمانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:36

من آنِ توام، مرا به من باز مده توی متنی که ترجمه می کنم نوشته: «and transferred us into the kingdom of HIS beloved son.» کلمه ی beloved را اشتباهی belong ترجمه می کنم. ظاهر و حتی محتوای ترجمه هم درست از آب درمی آید. خدا ما را به ملکوت پسر «متعلق به خودش» منتقل می کند. تازه وقتی برمی گردم می فهمم که اشتباهی رخ داده و کلمه ی مورد اشاره درواقع beloved بوده است. یعنی پسر «محبوب و مورد علاقه ی خدا». اشتباه را حتما در اثر عادت مرتکب شده ام. ذهن من به بی لانگ بیشتر عادت دارد و دلم هم به آن بیشتر علاقه دارد. من به متعلق به کسی بودن بیشتر علاقه دارم تا محبوب کسی بودن. تعلق داشتن به دیگری حتما برای آدم امنیت به دنبال می آورد. انگار در محیط امن و آغوش گرمی رفته باشم و مطمئن باشم هیچ گزندی به من نمی رسد. اما محبوب بودن هیچ مصونیتی به دنبال نمی آورد، چه اینکه خطرها را بیشتر، رنج ها را فزون تر و آه و اشک هایش را بیشتر می کند. محبوب بودن اگر احساس تعلق به آدم ندهد، اگر آدم را خاطر جمع نکند که مال کسی است و او حواسش همه جوره به آدم هست و هوایش را دارد تا خاطرش به خطر نیفتد، نه فقط بی ارزش است که باید از آن فرار هم کرد. جز درد ارمغان دیگری ندارد. وقتی به خدا فکر می کنم که همه چیز دقیقا متعلق به خود اوست، حسادتم گل می کند. همه چیز آنقدری به او تعلق دارد که درباره ی همه چیزشان، کی بمیرند و کی زنده ش

برچسب: نویسنده: سام ایمانی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:36

"ام صفا" عادت داشت. مثل بقیه خادمان حرمین شریفین، عادت داشت که کسی دستش را سفت بگیرد و بگوید "توروخدا برام دعا کنید"، یا تقلا کند با عربی دست و پا شکستهای حرفهای بیشتر و مهمتری را به او بگوید و التماس دعای بیشتری کند. ما اما عادت نداشتیم، اقلا من یکی که نه عادت و نه چنین توقعی داشتم، که وقتی من هم

برچسب: نویسنده: سام ایمانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 14:56

سه روز است که خانهدارم. یعنی خانهداری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم میآید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص میدهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربههای دفعه قبلی به کارم نمیآید و خانهداری آیینی است که هربار نوشدن میطلبد و ناچار، باید قوانین جدیدی برای آن بچینم. معمولا هفتهای ی

برچسب: نویسنده: سام ایمانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 14:56

عکسگرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلیها یک «اس ال آر» داشتهباشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکسگرفتن که میرسید همه باید آماده میشدند تا عکس بخاطر یک بیملاحظگی هدر نرود.

برچسب: نویسنده: سام ایمانی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی